|
|
|
پست اين دفه رو از يكي از آشناهامون گرفتم . البته خودم هم حدود 2 سال پيش ازش شنيدم ولي چون با دقت گوش دادم واسه يه همچين روزي كه بخوام تو اينترنت بندازم . خوب تو ذهنم SAVE AS كردم . و حالا بشنويد قضيه ي علي رو از تقریباً زبون خودش . :
سلام !
من علي هستم و الان 40 سالمه و قضيه اي رو كه ميخوام براتون تعريف كنم مربوط ميشه به چندين سال پيش .يعني قبل از انقلاب .در انفوان بين جواني و نوجواني بودم . تابستون از راه رسيده بود و وقت اين بود كه كولر ها راه بيفتند و به خاطر همين من كه بعد از داداشم كه ازدواج كرده بود و رفته بود عهده دار اين مسئوليت شده بودم رفتم به پشت بوم تا كولر رو رو به راه كنم و به قولي بدين وسيله از گرماي اعصاب خورد كن اون موقع تهرون فرار كنيم .
خلاصه بعد از چند روز كارامو تنظيم كردم كه برم و كولر رو تميز كنم :
ساعت حدودا 4 بعد از ظهر بود كه من رفتم به بالا پشت بوم خونمون . رفتم و مشغول شدم به كار ،در كولر رو باز كردم و كلي شست و شوي كردم . كارم تقريبا تموم شده بود . ديگه داشتم كم كم جمع و جور ميكردم كه برم خونه ، ميخواستم در كولر رو بزارم كه چشمتون روز بد نبينه ، چشمم افتاد به دختر همسايمون مهري . در واقع يعني دختر ايران خانم و ممد آقا. خونه ي اونا تقريبا روبه روي خونه ي ما بود ، در ضمن بگم كه ممد آقا يه پسر ديگه هم داشت كه حدودا 5 سال از من بزرگ تر بود و اسمش احمد بود ، ازدواج هم كرده بود و در همون ساختمون زندگي مي كرد. . آره . داشتم ميگفتم چشمم افتاد به مهري كه اومده بود رو پشت بوم كه رخت پهن كنه . منم كه يه دوره اي اصلا خوراكم اين بود كه ميرفتم رو بوم و اين جور مورد ها رو دید ميزدم ، هرچند اون موقع اين كار رو ترك كرده بودم ولي لامصّب همچين اين مهري زيبايي چشم نوازي داشت كه مگه ميشد چشم ازش بر داري . اونم در حالتي كه زمان،زمان قبل انقلاب بود و از طرفي نه حجاب اينقدر مرسوم شده بود و نه اينكه مهري ميدونست من دارم ميبينمش . خلاصه چنان داشتم نگاه ميكردم كه حس كردم فاصله من تا اون بيش از چند قدم نيست . كم كم داشت اوضام خطري ميشد و ..........
_( به علّت احترام گذاشتن به بازديد كننده هاي خانم از ذكر اين 1 خط معذوريم )_
..... . يه لحظه حس كردم يكي مهري رو صدا كرد و مهري هم برگشت نگاش كرد . چشم برگردوندم :
واااااااااي ديدم احمده . من كه نتونستم بشنوم ولي فكر كنم بهش گفت برو پايين ، يه ذره دقت كردم ديدم احمد داره منو نگاه ميكنه . مونده بودم چيكار كنم . واي خدا . يهو به صورت غير ارادي به طوري كه حتي وقتي الان هم بهش فكر ميكنم نميفهمم چي شد كه من اين كار رو كردم . بله . داشتم ميگفتم كه من يهو دستام رو طوري جلوي صورتم ( به صورت قنوت ) گرفتم كه مثلا من دارم نماز ميخونم . بعد هم بعد از مدتي رفتم ركوع ... دلم عين سير و سركه ميجوشيد كه واي خدايا . بعد از يكم كه تو سجده بودم . ته دلم آروم شد كه احتمالا خوب ركب منو خورده و اونم فكر كرده من دارم نماز ميخونم و بي خيال شده . و وقتي كه از سجده بلند شدم ديدم تو پشت بوم اونا خبري نيست ، يه كم بيشتر خيالم راحت شد . بعدش سريع بلند شدم و در كولر رو بستم و تيز اومدم پايين . شب خوابم نمي برد . مونده بودم كه چي ميشه . بعد از كمي كلنجار رفتن با خودم ، چند تا دليل جون و آب دار واسه خودم جور كردم و گفتم "اگه فوق فوقشم خيلي تابلو شد ميگم كه نزديك بود خورشيد غروب كنه و من هم ديدم دير ميشه همون جا نمازمو خوندم " و با خيال و آرزوي اينكه انشا الله احمد چيزي نفهميده و هيچي نميشه به خواب رفتم .
روز بعد احمد رو نديدم . خيالم ديگه تقريبا راحت شده بود . طوري كه حتي روز بعد قضيه رو با افتخار واسه چند تا از رفيقام تعريف كردم و فخر جرات و تيزي بودن بهشون دادم . در همين اثنا بودم و داشتم تعريف مي كردم كه حس كردم يكي صدام كرد . برگشتم و "وااااااااااااي" ديدم احمده . البته زياد ديگه نميترسيدم چون تقریباً تمام مواضع رو سنجيده بودم و حساب كرده بودم . رفتم پيشش رو كرد بهم و گفت : (( داش علي ! خدا قبول كنه ، ولي قبله اون طرفه .... !!!!)). بعدشم كمي اخمو حالت نصيحت به خودش گرفت و بهم گفت : (( بچه ... تو بزرگ شدي .. يه كم مرد باش ..)) . و رفت .
واي خدا داغ داغ شده بودم .. مونده بودم چي كار كنم . نگاش كردم .. اصلا بر نگشت و همينجوري كه داشت ميرفت .. رفت ..
تا حالا انقدر تو عمرم ضايع نشده بودم .نامرد حتي يه چك هم به صورتم نزد تا يه كم راحت شم . سرخ شده بودم . هيچ چيزي به ذهنم نمي رسيد . انگار رفته بودم تو كما كه دوستام صدام كردند و به خودم اومدم .
پايان
|
|
|
|
|
یکشنبه هجدهم شهریور 1386 | |
|
|
| |