تبليغاتX
ضایع بازار (مجمع ضایع های باحال)
     
 

ضایع بازار (مجمع ضایع های باحال)

هرکی ضایع شده بیاد تو

 
     
 

کاریکاتور

 
سلام . . .

                   داشتم وب گردی میکردم  ...  یه کاریکاتور قشنگ دیدم ../ ..

              گفتم بزارم شما هم لذت ببرید . . . !  

 

ایناهاش . . . !


یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 |

 
     
 

 

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 |

 
     
 

مصاحبه با مديريت سرويس وبلاگ ضايع بازار

 
در راستای مصاحبه مجله غرب زده ۴۰ چراغ با خورشيد خانم و چند وبلاگر ديگر خون اينجـــانب
به شدت به جوش آمده و طی تماسی با تمام مجلات و نشريات سياسی اجتماعی فرهنـگی هنری ورزشی و ... خواستار مصاحبه شدم ولی متاسفانه هيچکدام ما را به چپی خود هـــــم حساب نياورده و ما به شدت ضايع شديم ! در همين راستا اينجانب تصميم گرفتم که دست به کاری نو و جالب انگيز زده و با خود مصاحبه کرده و آن را در وبلاگ خود به چاپ برسانم :

-
آقای ضايع خودتون رو به طور کامل معرفی کنيد !
-
والا سوال خيلی سختيه ؟ ترجيح ميدم ذهنمو متمرکز سوالهای بعدی کنم !
-
چطور شد که شما وبلاگ نويس شديد !؟
-
دعای خير مردم و کمک های پدر و مادرم ...
-
آيا تا به حال تصميم گرفته ايد که در آينده چه کاره شويد ؟
-
بله ! انگل جامعه !
-
همين الان يک آرزو کنيد !
-
آرزو ميکنم تعداد ويزيتورهای وبلاگ شما از ويزيتورهای ياهو هم بيشتر بشه ايشالا !
-
چه رنگی را بيشتر دوست داريد ؟
-
چمرنگ
-
آخرين کتابی که خوانده ايد ؟
-
روباه جاکش و کلاغ کسخل !
-
ورزش هم ميکنيد ؟
-
ورزش نه ولی ورزشکار چرا !
-
به چه غدايی بيشتر علاقه داريد ؟
-
من مامانم هر چی بپزه ميخورم ...
-
رشته تحصيلی شما در دانشگاه چيست ؟
-
من سال سوم رشته گرافيک در دانشگاه صنعتی شريف هستم !
-
آيا شما اهل شعر و شاعری هم هستيد ؟
-
والا شعر که نه ولی گاهی وقتا کسشعر ميگم !
-
رابطه شما با موسيقی چگونه است ؟
-
رابطه خانوادگی ! گاهی وقتا اونا ميان بعضی موقعا ما ميريم ...
-
به چه گروه يا خواننده ای علاقه داريد ؟
-
والا heavy metallica , system in the park , javad yasari , back street girls
-
آيا پيامی برای جوانان هم سن و سال خود داريد ؟
-
از تمام جوانان ميخواهم که راهپيمايی کنند و مشت محکم بزنند !
-
آيا از وبلاگ نويسی خاطره ای هم داريد ؟
-
بله ! يه زور من داشتم تو خيابون راه ميرفتم يه ماشين بهم زد رفتم هاوا !!
-
و آخرين کلام ؟
-
با تشکر از شما که تا اين موقع شب زحمت ميکشيد ! و تمام دست ان در کاران اين وبلاگ


سه شنبه بیستم شهریور 1386 |

 
     
 

ضایع بازی تا چه حد ..؟؟؟

 
از این کارا تو انظار ..؟؟؟؟؟؟؟

دانلود کن و ببین ..

دانلود ضایع بازاری


یکشنبه هجدهم شهریور 1386 |

 
     
 

علی 40 ساله

 

پست اين دفه رو از يكي از آشناهامون گرفتم . البته خودم هم حدود 2 سال پيش ازش شنيدم ولي چون با دقت گوش دادم واسه يه همچين روزي كه بخوام تو اينترنت بندازم . خوب تو ذهنم SAVE AS كردم . و حالا بشنويد قضيه ي علي رو از تقریباً زبون خودش . :

سلام !

من علي هستم و الان 40 سالمه و قضيه اي رو كه ميخوام براتون تعريف كنم مربوط ميشه به چندين سال پيش .يعني قبل از انقلاب .در انفوان بين جواني و نوجواني بودم . تابستون از راه رسيده بود و وقت اين بود كه كولر ها راه بيفتند و به خاطر همين من كه بعد از داداشم كه ازدواج كرده بود و رفته بود عهده دار اين مسئوليت شده بودم رفتم به پشت بوم تا كولر رو رو به راه كنم و به قولي بدين وسيله از گرماي اعصاب خورد كن اون موقع تهرون فرار كنيم .

خلاصه بعد از چند روز كارامو تنظيم كردم كه برم و كولر رو تميز كنم :

ساعت حدودا 4 بعد از ظهر بود كه من رفتم به بالا پشت بوم خونمون . رفتم و مشغول شدم به كار ،در كولر رو باز كردم و كلي شست و شوي كردم . كارم تقريبا تموم شده بود . ديگه داشتم كم كم جمع و جور ميكردم كه برم خونه ، ميخواستم در كولر رو بزارم كه چشمتون روز بد نبينه ، چشمم افتاد به دختر همسايمون مهري . در واقع يعني دختر ايران خانم و ممد آقا. خونه ي اونا تقريبا روبه روي خونه ي ما بود ، در ضمن بگم كه ممد آقا يه پسر ديگه هم داشت كه حدودا 5 سال از من بزرگ تر بود و اسمش احمد بود ، ازدواج هم كرده بود و در همون ساختمون زندگي مي كرد. . آره . داشتم ميگفتم چشمم افتاد به مهري كه اومده بود رو پشت بوم كه رخت پهن كنه . منم كه يه دوره اي اصلا خوراكم اين بود كه ميرفتم رو بوم و اين جور مورد ها رو دید ميزدم ، هرچند اون موقع اين كار رو ترك كرده بودم ولي لامصّب همچين اين مهري زيبايي چشم نوازي داشت كه مگه ميشد چشم ازش بر داري . اونم در حالتي كه زمان،زمان قبل انقلاب بود و از طرفي نه حجاب اينقدر مرسوم شده بود و نه اينكه مهري ميدونست من دارم ميبينمش . خلاصه چنان داشتم نگاه ميكردم كه حس كردم فاصله من تا اون بيش از چند قدم نيست . كم كم داشت اوضام خطري ميشد و ..........

_(به علّت احترام گذاشتن به بازديد كننده هاي خانم از ذكر اين 1 خط معذوريم )_

..... . يه لحظه حس كردم يكي مهري رو صدا كرد و مهري هم برگشت نگاش كرد . چشم برگردوندم :

واااااااااي ديدم احمده . من كه نتونستم بشنوم ولي فكر كنم بهش گفت برو پايين ، يه ذره دقت كردم ديدم احمد داره منو نگاه ميكنه . مونده بودم چيكار كنم . واي خدا . يهو به صورت غير ارادي به طوري كه حتي وقتي الان هم بهش فكر ميكنم نميفهمم چي شد كه من اين كار رو كردم . بله . داشتم ميگفتم كه من يهو دستام رو طوري جلوي صورتم ( به صورت قنوت ) گرفتم كه مثلا من دارم نماز ميخونم . بعد هم بعد از مدتي رفتم ركوع ... دلم عين سير و سركه ميجوشيد كه واي خدايا . بعد از يكم كه تو سجده بودم . ته دلم آروم شد كه احتمالا خوب ركب منو خورده و اونم فكر كرده من دارم نماز ميخونم و بي خيال شده . و وقتي كه از سجده بلند شدم ديدم تو پشت بوم اونا خبري نيست ، يه كم بيشتر خيالم راحت شد . بعدش سريع بلند شدم و در كولر رو بستم و تيز اومدم پايين . شب خوابم نمي برد . مونده بودم كه چي ميشه . بعد از كمي كلنجار رفتن با خودم ، چند تا دليل جون و آب دار واسه خودم جور كردم و گفتم "اگه فوق فوقشم خيلي تابلو شد ميگم كه نزديك بود خورشيد غروب كنه و من هم ديدم دير ميشه همون جا نمازمو خوندم " و با خيال و آرزوي اينكه انشا الله احمد چيزي نفهميده و هيچي نميشه به خواب رفتم .

روز بعد احمد رو نديدم . خيالم ديگه تقريبا راحت شده بود . طوري كه حتي روز بعد قضيه رو با افتخار واسه چند تا از رفيقام تعريف كردم و فخر جرات و تيزي بودن بهشون دادم . در همين اثنا بودم و داشتم تعريف مي كردم كه حس كردم يكي صدام كرد . برگشتم و "وااااااااااااي" ديدم احمده . البته زياد ديگه نميترسيدم چون تقریباً تمام مواضع رو سنجيده بودم و حساب كرده بودم . رفتم پيشش رو كرد بهم و گفت : (( داش علي ! خدا قبول كنه ، ولي قبله اون طرفه .... !!!!)). بعدشم كمي اخمو حالت نصيحت به خودش گرفت و بهم گفت :‌ (( بچه ... تو بزرگ شدي .. يه كم مرد باش ..)) . و رفت .

واي خدا داغ داغ شده بودم .. مونده بودم چي كار كنم . نگاش كردم .. اصلا بر نگشت و همينجوري كه داشت ميرفت .. رفت ..

تا حالا انقدر تو عمرم ضايع نشده بودم .نامرد حتي يه چك هم به صورتم نزد تا يه كم راحت شم . سرخ شده بودم . هيچ چيزي به ذهنم نمي رسيد . انگار رفته بودم تو كما كه دوستام صدام كردند و به خودم اومدم .

پايان


یکشنبه هجدهم شهریور 1386 |

 
     
 

سلام به همه ضایع ها.!!!

 
 

سلام ....!!
من یکی از بچه های تهرونم .

خوب تو عمرم کلی هم خودم ضایع شدم و کلی هم قصه و قضیه ی ضایع شدن ملّت رو شنیدم ..که بعضی هاشون جدا باحاله ..

تصمیم گرفتم که قصه بعضی از اونا رو واستون بنویسم تا شما هم فیض ببرید ...

ضمنا کسانی که خودشون ضایع شدن و یا حکایتی از ضایع شدن بعضی ها رو دارن .. دعوت میکنم تا یا به ایمیل من بفرستند یا با آیدی من در میون بگزارن( چت) ...

مرسی ...

تا بعد ....

ایمیل من ..:zayebazar_blogfa@yahoo.com


شنبه نوزدهم خرداد 1386 |